سزاوارترین مرد

در مدتی که فصل های مختلف داستان «سزاوارترین مرد» در نشریه قصرنامه چاپ میشد، کتاب «سزاوارترین مرد» هم انتشار یافت و با استقبال خوب خوانندگان، در مدت زمان کوتاهی همه نسخههای چاپ اول آن به دست متقاضیان رسید. با تمام شدن نسخههای کتاب، عوامل اجرایی، به فکر چاپ دوم آن افتادند. چاپ دوم، مجال فراختری است که میشود در آن، نیمنگاهی نیز به نقد و بازنگری چاپ نخست داشت. دراین میان، نقد و نظر خوانندگان این کتاب، راهگشای دست اندرکاران شد. مهمترین نقدی که خوانندگان این کتاب به روال داستان داشتند، عبور نویسنده از کنار فرازهای مهمی از زندگی مرحوم حاج محمود سزاوار بندی بود. خوانندگان معتقدند داستان زندگی این مرد بزرگ، میتوانست با شرح و بسط بیشتری روایت شود و این مهم به خاطر سرعت کار در انتشار چاپ اول کتاب، مورد غفلت قرار گرفته بود. همین نقد، محور اصلی بازنویسی داستان سزاوارترین مرد و آمادهسازی دوباره چاپهای بعدی قرار گرفت. این داستان که هم اکنون مراحل فنی را برای چاپ دوم پشت سر میگذارد، پس از برگزاری جلسات متعدد و مجدد با خانواده مرحوم حاج محمود سزاوار بندی و با نظارت دقیقتر دکتر علیرضا سزاوار، توسط نویسنده بازنویسی شد و در خلال این بازنویسی فصلهای متعددی به داستان اضافه گردید و شماری دیگر از شخصیتهایی که در حاشیه زندگی مرحوم حاج محمود سزاوار بندی، نقشی داشتند، مجال یافتند تا به داستان زندگی او وارد شوند. برای مثال یکی از آن شخصیتها، «یعقوب طبسیان» است که سالها در کنار مرحوم حاج محمود سزاوار بندی بوده و از نزدیک با زندگی او آشنا بوده و پیوند خورده است. طبسیان هم اکنون سالهای بازنشستگی را پشت سر میگذارد.
آنچه در ادامه می خوانید بخش هایی از فصلهای تازه نوشته شده جلد دوم «سزاوارترین مرد» است که در اختیار نشریه قصرنامه قرار گرفته است. جلد دوم «سزاوارترین مرد» به زودی پیش روی علاقمندان این کتاب خواهد بود.
1
شبهای زیادی میشد که محمود تا دیروقت با مسافرها گپ میزد و درددل می کرد. آدمها، هر کدامشان دنیایی از قصههای ناشنیده هستند. از زندگی هر آدمی، میشود کتابهای قصه زیادی نوشت. کافی است کسی پیدا بشود و کتاب زندگی آدمها را ورق بزند.
حسین آقا ضیایی ترک بود و در رضائیه آذربایجان زندگی میکرد. پنج تا دختر داشت. توی حرم امام رضا نذر کرده بود که اگر خدا به او پسر بدهد، هر سال به پابوس آقا بیاید. حالا فرزند ششمش که پسر بود، 24 ساله شده بود و بچه هفتمش که باز دختر از کار درآمده بود، 15 سالش. پسرش توی شلوغیهای قبل از انقلاب گم شده بود. یک روز از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته بود. همه جای شهر را دنبالش گشته بودند. همه بیمارستانها و قبرستانها را. به شهربانی و ژاندارمری هم رفته بودند اما خبری نشده بود که نشده بود. پسر دسته گلشان، دو سال میشد که گم شده بود. حالا وقت زن دادنش بود و اگر بود، حتماً تا حالا حسین آقا دامادش کرده بود.
حسین آقا حالا تنها آمده بود مشهد تا از امام رضا بخواهد پسرشان را به آنها برگرداند. میدانست امام رضا (ع) باز هم نذرشان را قبول میکند. مینالید که:
ـ اگر هم مقدر شده باشه که دیگه پسرم رو نبینم، از امام رضا (ع) میخوام لااقل، آتش مهر پسرم رو به دل مادرش سرد کنه تا پیرزن بیشتر از این، عذاب نکشه.
اسمش غلامرضا بود اما همراههایش، کربلایی صدایش میکردند. چوپان بود. همه عمرش را توی کوه و کمر گذرانده بود. یک بار گله را که سیل برده بود، توی آب کال افتاده بود و کم مانده بود بمیرد. تن بی جانش میگیرد به خار و خاشاک حاشیه کال و همانجا یخ می زند. می گفت پیدایش که کرده اند، گذاشته اندش توی پاتیل روغن. از آن وقت تا حالا سالها گذشته است. حالا اما چند سالی است که عضلات تنش دارد یواش یواش فلج میشود و دیگر نمیتواند کار کند. رمه را به پسرهایش سپرده است. دیگر حتی نمیتواند بیل بزند. نمازهایش را نشسته میخواند و با عصا راه میرود. میگویند دکترهای مشهد میتوانند علاجش کنند. حالا مدتهاست با زن و پسر و عروسش، مسافر مشهد شده است.
آقا و خانم اسدیان هر وقت میآمدند مشهد، حتماً از محمود سزاوار اتاق میگرفتند. 15 سال خدا بهشان بچه نداده بود، آخر سر رفته بودند و از پرورشگاه بچه برداشته بودند. یک دختر فسقلی که مژههای بلندی داشت و چشمهایش، مثل چشمهای عروسکها بود. یک سال بعد از آن که سارا را به فرزندی برداشته بودند، خدا به خودشان بچه داده بود. آن هم دوقلو. حالا پسرها دو سال شان بود و سارا، دست شان را میگرفت تا زمین نخورند. پدر و مادرش قسم میخوردند که سارا را بیشتر از پسرها دوست دارند و میدانند که قدم مبارک او بوده که زندگیشان را دوباره به سامان کرده است. همه مسافرها، بچههای آقا و خانم اسدیان را میشناختند. پسرها لیلی کنان میرفتند و در اتاق ها را میزدند.
مسافرخانه همیشه خدا از این قصهها پر بود.
2
کارگرها هر روز یک گوشه را خراب میکردند و میساختند. ساخت و ساز در هتل تمامی نداشت. مجبور بودند، کارهای ساختمانی را کمکم انجام بدهند. تابستان که تمام می شد، با پولی که از مسافران هتل گرفته بودند، بخشی از کار ساخت و ساز هتل را جلو میبردند. انگار بنّایی، هیچ وقت نمیخواست دست از سر محمود بردارد. مخصوصاً که این روزها، با هر گرد و خاکی که بلند میشد، نفس حاج محمود تنگی میکرد و به سرفه میافتاد. آسم، همراه قدیمی محمود بود و انگار هیچ وقت نمیخواست، محمود سزاوار را تنها بگذارد.
پسرها هم توی هتل مشغول بودند. علیرضا علاقه بیشتری به درس نشان می داد و همیشه خدا سرش توی کتابهایش بود. بعد از ظهرها به هتل میآمد و سعی میکرد به یعقوب کمک کند . . . .
از بخش پذیرش سر و صدا میآمد. کسی داشت سر و صدا میکرد و چند نفر دیگر سعی میکردند آرامش کنند. ماجرا تا حدودی عادی بود. با آمدن نیروهای جدید، هتل، حسابی شلوغ شده بود. کلی آدم هر روز توی هتل میچرخیدند و کارهای بی پایان هتل را انجام میدادند. سر و صدا هم عادی بود. بیشترشان نیروهای بخش خانهداری بودند که باید اتاقها را تمیز میکردند. چند تایی هم به نیروهای آشپزخانه اضافه شده بودند. گاهی کارگری توی کارش کوتاهی می کرد و داد خانم کوچکزاده را در میآورد. تازه استخدام شده بود اما در همین مدت کوتاه هم تواناییهای خودش را در مدیریت کارگرها نشان داده بود. «عزت کوچکزاده» چهل سالی داشت و پرکار بود. آن طور که موقع استخدام به پسرها گفته بود، با شوهرش در شهرک نیروی هوایی، جایی در حاشیه مشهد زندگی میکرد. این زن پرکار، انگار ذاتاً مدیر خلق شده بود و به خوبی میتوانست ده بیست تا زن و دختر بخش خانهداری را مدیریت کند. کوچکزاده محمود را یاد جوانی مادرش میانداخت. کمحرف بود و بیحاشیه. گفتههای محمود را مو به مو اجرا میکرد و انگار هیچ وقت خسته نمیشد. اداره نیروهای خانهداری با کوچکزاده بود و اگر او نبود، در بخش خانهداری، هیچ کاری پیش نمیرفت.
سر و صدا قطع نمیشد. انگار این بار توپ و تشرهای کوچکزاده هم نتوانسته بود ماجرا را بخواباند. محمود از اتاقش بیرون آمد. توی لابی هتل، جلوی بخش پذیرش، چند تا کارگر داشتند یکی از مسافرها را آرام میکردند. یعقوب هم بود.
مسافر، مرد متشخصی بود که کت و شلوار روشنی تنش بود. محمود پرسید:
ـ چی شده؟ چرا بحث میکنین؟
یعقوب جلو دوید که:
ـ آقا شما برید. خودمون حلش میکنیم.
مسافر توپید که:
ـ اگه حلش میکردین که من این جا نبودم. یک ساعت دیگه پرواز دارم. از صبح منو معطل خودتون کردین. کاش دستم میشکست و پولم رو پیش شما امانت نمیذاشتم.
محمود از یعقوب پرسید:
ـ چی شده؟
یعقوب من منی کرد و گفت:
ـ کلید صندوق امانت گم شده. درش باز نمیشه. پول ایشون هم مونده توی صندوق امانت.
محمود ماجرا را فهمید. به یعقوب اشاره کرد که بیا به اتاق من. رو کرد به مرد مسافر و گفت:
ـ من از طرف پرسنل از شما عذرخواهی میکنم. حق دارین عصبانی باشین. اما مطمئن باشین نمیذارم از پرواز جا بمونین. حالا اجازه بدین ببینم چطور میشه مشکل رو حل کرد. تا اون موقع به اتاقتون برگردین و استراحت کنین. نهار رو هم مهمون ما هستین. رستوران متعلق به خودتونه.
مرد، آرام شده بود. کارگرها جلو دویدند و چمدانش را برداشتند تا به اتاق برگردانند. مسؤول بخش رزرو کلید اتاق را دو دستی تقدیم کرد و نیم نگاهی به حاج محمود انداخت. محمود به اتاق برگشت و یعقوب پشت سرش به اتاق دوید.
ـ چرا پولشو نمیدین بره؟
ـ آقا پولی در بساط نیست؟
ـ پولی در بساط نیست؟ چرا ؟! . . . نکنه چک امروز صبح . . .
ـ بله آقا. ناچار شدیم. 200 تومان داده بود بخش امانت. گفته بود تا جمعه میمونه. حالا یه دفه اومده میگه میخوام برم. کاری براش پیش اومده. زنش از تهران براش بلیت گرفته. ساعت یک پروازشه. موندیم آقا چکار کنیم.
ـ حسابها را چک کردی؟ مطمئنی تو هیچ کدوم پولی نیست؟
ـ چک کردیم آقا. صندوق حسابداری هم خالیه.
ـ چرا به من نگفتی.
ـ آقا از لباس سیاه تون خجالت کشیدم. خودم درستش می کردم. شما هنوز از عزای مادرتون در نیومدین.
ـ درست میکردی؟ اینجوری؟ اگه می گفتی، زنگ می زدم و برای چک مهلت میگرفتم.
ـ آقا قرار بود تا جمعه بمونه. پولش هم بیکار دست ما مونده بود.
ـ به حاج قاسم زنگ بزن بگو . . .
ـ زنگ زدم آقا. نداشت.
ـ برو بنکداری اون ور خیابون . . .
ـ رفتم آقا. همه همسایه ها رو سر زدم. فقط 70 تومان تونستم جمع کنم. روز نحسیه آقا.
ـ نحسی از بی فکری خود آدمه.
ـ حالا چیکار کنیم؟
ـ درست میشه. بذار فکر کنم. خدا میرسونه. زنگ بزن فرودگاه. ببین پرواز بعدی به تهران کیه. ببین اگه میتونی تو پرواز بعدی یه بلیت براش بگیر. هر دو سه ساعت یه پرواز تهران داریم. خبرش رو هم به من بده. بگو بچهها ازش پذیرایی کنن. رفت رستوران، ازش چیزی نگیرین. برو ببینم چکار میکنی.
یعقوب بیرون دوید و محمود نشست روی صندلیاش. یک نفر توی اتاق طبقه دوم، 200 هزار تومان پولش را در صندوق امانات هتل محمود، امانت گذاشته و حالا که میخواهد برود، نمی تواند پولش را پس بگیرد. چکار باید میکرد؟ به کی باید زنگ میزد؟ اگر پولش جور نمیشد؟ اگر مسافر متشخص میرفت و با پلیس برمیگشت، آن وقت اعتباری برای هتل باقی نمیماند. مستأصل شده بود. تلفن را برداشت به چند نفری از آشناها زنگ زد. انگار یعقوب راست میگفت. روز نحسی بود.
زمان به سرعت میگذشت. آدم وقتی عجله دارد انگار عقربههای ساعت هم تندتر میچرخند. ساعت داشت 12 میشد و اگر پول مسافر جور نمی شد . . .
یعقوب دوید توی اتاق که:
ـ آقا زنگ زدم فرودگاه. بلیت تازه نمیخواد. پرواز ساعت یک، دو ساعت تأخیر داره. ساعت سه میپرن آقا.
خبر خوبی بود. حالا لااقل دو ساعتی فرصت داشتند.
محمود توی اتاقش راه میرفت. میمنت 20 هزار تومان پس اندازی را که در خانه داشت، فرستاده بود هتل. هنوز بیشتر از 100 هزار تومان کم بود. یعقوب توی اتاق بود. وقتهایی که دیگر کاری از دستش بر نمیآمد، میآمد و توی اتاق محمود مینشست و زل میزد به محمود. خانم کوچکزاده میرفت و میآمد. دیگر هیچ راهی به ذهن محمود نمیرسید. مانده بود چرا گاهی هتل، این قدر بیپول میشود که باید از پولهای امانتی مهمانها بردارد و برای یکی دو روز اموراتش را بگذراند.
یکی از کارگرهای تشریفات دم در، سرش را توی اتاق کرد و گفت:
-آقا! حاج حسین آقای کمالی اومدن. میخوان شما رو بینن.
محمود گرفتار بود و حوصله نداشت خاطرات دور و نزدیک پیرمرد محترمی را بشناسد که توی کوچه پس کوچههای پشت هتل مینشست و چانه گرمی داشت. اما چارهای هم نبود. درست نبود پیرمرد را برگرداند.
ـ بگو بفرمایند.
حاج حسین وارد اتاق شد. آرام و عصا زنان. محمود تعارف کرد که بنشیند. پیرمرد اما ننشست. گفت:
ـ عجله دارم. زنم توی ماشینه. کارت دارم حاج محمود. میگم و میرم.
دست کرد زیر بغل کتش و بقچه کوچکی را بیرون آورد.
ـ دارم میرم سوریه. بچهها، من و مادرشون رو راهی کردن. این پولا توی خونه بود. میدونی که من پول توی بانک نمیذارم. پول بانک معلوم نیست خیلی پاکیزه و آب کشیده باشه. این پول، امانت پیشت بمونه. بریز تو حسابت. اصلاً بزن به زخم کارت. یه ماه، بیست روز دیگه اگه عمری بود و برگشتم، میام ازت میگیرم.
بقچه را به محمود داد:
ـ 300 تومنه. بشمر.
محمود خندید که:
ـ شمرده است حاج آقا.
ـ پسرجان! من جای پدرت هستم. پول رو اگه از روی زمین یافتی هم بشمر.
محمود نشست و بقچه را باز کرد. پول ها 300 هزار تومان بود. حاج حسین گفت:
ـ دعات میکنم. باری رو از دوشم برداشتی جوون. بر میگردم و ماجرای سفر رو که اصلاً چه طوری جور شد، مفصل برات تعریف میکنم.
محمود خندید که:
ـ ما در خدمتیم حاج آقا. هر وقت اومدین قدمتون روی چشم.
پیرمرد بیرون رفت و محمود تا دم در دنبالش رفت. به اتاق که برگشت، یعقوب گفت:
ـ دیدین آقا گفتم جور میشه؟
ـ تو گفتی؟ تو که می گفتی روز نحسیه.
ـ نه آقا. نحسی مال بی فکری خود آدمه.
محمود نالید که:
ـ آخ یعقوب، تا این هتل، هتل بشه. من پیر میشم.
3
یعقوب دستش را به علامت سلام بالا برد تا نگهبان مجتمع بشناسدش و زنجیر را پایین بیندازد. میدانست به محض این که وانت برسد جلوی مجتمع، خود نگهبان بیرون میدود و زنجیر را پایین میاندازد. حالا دیگر همه ساکنان شهرک عربها، وانت سفید رنگی را میشناختند که هر دو سه هفته یکبار، به مجتمع میآید و بار و بنشن میآورد و بین خانوادههای جنگ زده توزیع میکند. نگهبان سلام بلندی کرد و زنجیر را پایین انداخت. یعقوب وارد مجتمع شد و وانت را کنار دیوار آپارتمان آجری بلوک یک نگه داشت. حیاط مجتمع پر بود از بچههای ریز و درشت که دنبال هم میدویدند و بازی میکردند.
چند تا زن عرب با روسری های که دور سرشان بسته بودند، داشتند جلوی شیرهای آب، ظرف میشستند. یکیشان که پیرتر بود وسط ابروها و زیر چانهاش، چند تا خال آبی رنگ، خالکوبی کرده بود. زنها با دیدن وانت دست از ظرف شستن کشیدند و آمدند جلوی وانت ایستادند. نگهبان مجتمع هم آمد تا نگذارد کسی بیشتر از حقش از وانت جنس ببرد. پیر بود و جا افتاده. همه با احترام با او برخورد میکردند. کسی در مجتمع عربها، روی حرف «شیخ» حرفی نمیزد.
یعقوب، در بار وانت را باز کرد و پلاستیک های 5 کیلویی برنج را داد دست زنهایی که جلو ایستاده بودند.
کار همیشهشان بود. ماهی یکی دو بار وانت را پر میکردند از برنج و ماش و نخود و لوبیا، و میآمدند به مجتمع. نذر حاج محمود بود. حتی اگر خودش نمیرسید به مجتمع بیاید، یعقوب را حتماً راهی میکرد.
زنها حسابی شلوغ میکردند. حاجی از عقب وانت، پلاستیکها را میداد دست یعقوب و یعقوب به زنها میداد.
شیخ انگار میخواست حرفی بزند اما حرفش را میخورد. یعقوب یکی دو بار خواست از شیخ بپرسد اما شلوغی جمعیت نگذاشت. شاید شیخ میخواست، کیسه برنجی یا چیز دیگری را برای خانوادهای کنار بگذارد. توزیع که تمام شد یعقوب دست و صورتش را شست. حاج محمود هم لباسش را مرتب کرد و توی ماشین نشست. یعقوب آمد برود که شیخ را دید. خندید: امروز یه چیزی می خواستی بگی. نگی یعقوب نفهمید.
شیخ من منی کرد و گفت:
ـ این خوراکیها را میهمان چه کسی هستیم؟
لهجه عربی داشت و حروف را غلیظ ادا میکرد. این سؤال را هم چندبار دیگر پرسیده بود. یعقوب خندید که:
ـ چه فرقی میکنه؟ مهمون یه بنده خدا. اصلش که همه مهمون خداییم. سر سفره کرم اون نشستیم.
شیخ باز مکثی کرد.
یعقوب گفت:
ـ شیخ حرفی داری بزن. کاری از دستم بر بیاید، مضایقه ندارم.
شیخ دستی به ریشهای زبرش کشید و گفت:
ـ میخوام صاحب این کمک ها را بشناسم و ازش برای کسی تقاضای کمک کنم.
ـ خب.
ـ میدونی تو این مجتمع همه نیازمندند، همه احتیاج دارند اما یکیشان هست که بیش از بقیه احتیاج دارد.
یعقوب ساکت ماند تا شیخ حرفهایش را بزند. حاج محمود شیشه را پایین داد تا حرفهای شان را بهتر بشنود. خیالش راحت بود که یعقوب چیزی درباره صاحب کمکها، نمیگوید.
شیخ ادامه داد:
ـ محمدسلیم را شما نمیشناسید اما «امیدیه» به نامش قسم میخورند. سلیم، مرد بود. از آن مردهایی که کم پیدا میشوند. جای پسرم بود. خودم بزرگش کردم. همتش نظیر نداشت. غمخوار همه بود. پیگیر حال همه بود، جز پیگیر حال خودش. یک آل بوغُبیش بود و یک سلیم. جنگ که شد، زن و بچهاش را به من سپرد و رفت . . . .
مکث کرد. دستمالی در آورد و به چشمش کشید.
ـ میدانستم برود، برنخواهد گشت. غیرتی که او داشت، نمیگذاشت دشمن را در خاک خودش ببیند. آن هم چه دشمنی که در لباس عربی، آن قدر عرب کشت که خدا میداند.
باز مکث کرد. یعقوب سراپا گوش شده بود.
ـ پسرهایش آبادان هستند. ماندند پیش عموزادههایشان. من، زن و دخترش را آوردم اینجا. هرچه توانستم، کوتاهی نکردم والله. حالا دخترش دارد عروسم میشود.
با چشمهای خیسش خندید:
ـ نفیسه را گرفتهام برای پسر آخرم. محمد، همین روزها که از خوزستان برگردد، دستشان را میگذاریم توی دست هم. محمد، میشود داماد محمدسلیم. اما نفیسه غم دارد. خب باید هم غم داشته باشد. پدرش آب داشت، زمین داشت، گاومیش داشت. اگر بود، برای تنها دخترش، همه کاری میکرد. حالا نه سایه سلیم روی سر نفیسه است و نه کسی را دارد که برایش کاری کند. عقیله بوغبیش، حالا وسط این شهر غریب . . . .
صدایش موج برداشت و توی گلویش پیچید. چرخید به سمت حرم:
ـ جانم فدای آقای غریبان. ما که غربتمان، کنار غریبی آقا، چیزی نیست.
و باز دستمالش را به چشمش کشید:
ـ اگر میتوانستم برایش بهترین عروسی را میگرفتم. پدرش مرد بود. یک سلیم میگویم، یک سلیم میشنوی. جای پسرم بود. اگر بود، همه کاری میکرد اما چه کنم که نیست. معلوم نیست جنازه اش در کدام دشت افتاد و آب کدام شط با خودش برد. غم نفیسه، همه را غمزده کرده. همه مجتمع، غم دارند والله. اگر دوست تو، همان که این کمکها را میفرستد، کمکی بکند، شاید بتوانیم دل نفیسه را شاد کنیم. والله آرزویی غیر از این ندارم که این دختر، بخندد. عروس غمها، بشود عروس شادیها.
یعقوب سرش را پایین انداخت. حالا درد شیخ را فهمیده بود. نگاهی به حاج محمود انداخت که همه حرفهای شیخ را شنیده بود. حاجی سرش را به علامت رضایت تکان داد. یعقوب گفت:
ـ شیخ! تا فردا خبرت میکنم.
* * *
وانت را بیرون مجتمع گذاشت. میدانست اگر با وانت برود توی مجتمع غوغا میشود. شیخ تا یعقوب را دید، از اتاقک نگهبانی بیرون دوید. یعقوب شیخ را بغل کرد و گفت:
ـ گفتم کارها درست میشه پیرمرد. همه چی درست شد.
و با پیرمرد، وارد اتاقک نگهبانی شدند.
ـ همین امروز، برین به این آدرسی که میدم. حرم رو که بلدین. فلکه آب رو هم که بلدید. از اونجا برید چهارراه کلانتر. اونجا که رسیدید بپرسید «سرای بلور» کجاست. از زوار بپرسین. مشهدیها به کسی آدرس نمیدن.
خندید. شیخ هم خندید.
ـ توی سرای بلور، فروشگاه حاج حسین رو پیدا کنید. لوازم خانگی داره. حاج حسین در جریانه. هر چی که لازم دارید، از بخاری و کولر گرفته تا قابلمه و قاشق بردارین. حرفی هم از پول نزنین. سور و سات عروسی هم جوره. جورِ جور. یکی دو روز بعد، هفت هشت تا رژه لامپ میفرستم. با جوونا، محوطه رو چراغونی کنین. شام رو هم مهمون حاجی ما هستین. همه مجتمع دعوتن. من و اون دوستم که همیشه همراهم میاد هم میخوایم توی عروسی نفیسه و محمد شرکت کنیم . . . البته اگه دعوت باشیم. میخوام یه دل سیر باهات عربی برقصم پیرمرد.
و خندید. شیخ که باورش نمی شد گفت:
ـ دعوت؟! دعوت کدومه؟ قدم رو چشم ما میذارین.
خندید. چرخید سمت حرم. دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت:
ـ قربان غریبیت آقا. میدونستم منو حاجت روا میکنی.
باز خندید. حتماً محمدسلیم هم حالا داشت میخندید.
4
هنوز اذان نداده بودند که از خانه راه افتاد. صبح سردی بود و هوا سوز داشت. نیت کرده بود، نماز صبحش را در حرم بخواند. مدتها بود که یک دل سیر زیارت نکرده بود. خیابانها خلوت بودند و رانندگی میچسبید.
حرم هم خلوت بود و زوار توی رواقها جمع شده بودند. بیرون، سوز میآمد. لب حوض صحن جمهوری، وضو گرفت و وارد روضه منوره شد. هوای گرم توی صورتش خورد. مُهری و زیارتنامهای برداشت و گوشهای نشست. خدام از توی دارالحفاظ، کتابهای قرآن را بیرون میآوردند و توی قفسهها میچیدند. تا زیارتنامه بخواند، صفها بسته شد و زوار نماز صبحشان را به جماعت خواندند. رواق به همان سرعتی که پر شده بود، خلوت شد. زوار چند نفر چند نفر، دور هم جمع بودند و کنار هم زیارتنامه میخواندند.
نشست به دعا خواندن و باز یاد مادرش افتاد. روزهای زیادی با مادرش به حرم آمده بود. گاهی با خواهر و برادرها و گاهی تنها با مادر. مادر زیارت نامه اش که تمام میشد، چادر را میکشید توی صورتش و آرام و بیصدا گریه میکرد. گریههایی که انگار هیچوقت نمیخواست تمام بشود. محمود هم زل میزد به آینههای سقف تا خودش را توی یکی از آینهها ببیند. فقر و نداری برای سالهای طولانی، بختک زندگیشان بود. حالا به لطف دعای پدر و مادر، محمود آدم متمولی شده بود. قاسم چرخ زندگیاش در تهران میچرخید و بچههایش داشتند بزرگ میشدند. سوری هم که گرگان بود و گاه و بیگاه تلفن میزد و از حال برادرهایش خبردار میشد. احمد هم کارخانهاش را در طرقبه، به کارخانه شیک و مدرنی تبدیل کرده بود و عین همان تابلو که سر در فروشگاهش در فلکه آب بود را سفارش داده بود تا سر در کارخانه بزنند: «پوشاک تکتم». پسرها بزرگ شده بودند و هر کدامشان برای خودشان مردی بودند. افسانه هم شب و روز سرش توی کتابهایش بود. تازه توی رشته دندانپزشکی، قبول شده بود. هنوز هیچی نشده همه خانم دکتر، صدایش میکردند.
از آن روزهای سیاه تا این روزهای روشن چقدر راه بود؟ از آن روزها که در کارگاه میرزا باقر کار میکرد تا امروز که به حرم آمده بود تا بگوید آقا جان چیزی را که با تو عهد کرده بودم، ساختهام، چقدر زمان طی شده بود؟ در آینده چه خبر بود؟ اگر هتل رونق نمیگرفت، اگر چنان که گوشه و کنار از رقبا میشنید، سرمایهگذاریاش، جواب نمیداد، چه میتوانست بکند. پیر شده بود و دیگر توان روزهای جوانیاش را نداشت. آدم تا جوان است میتواند هر کاری بکند انگار برای همیشه فرصت دارد و میتواند هر برنامه دور و درازی که در سر دارد را پیاده کند اما همین که مویی سفید کرد، دیگر نمیتواند مثل گذشته باشد. اصلاً آدمهای دیگر هم، جور دیگری نگاهش میکنند. محمود اما دلش گرم بود. میدانست که لطف امام رضا (ع) همچنان یاریاش خواهد کرد. خدایی که محمود را تا اینجا رسانده بود، باز هم پشتیبانیاش میکرد. پا شد که برود. باید زودتر خودش را به هتل میرساند و کارها را سر و سامان میداد. امروز کلی مهمان میآمدند تا شاهد افتتاح هتل چهار ستاره قصر باشند.
هتل 4 ستاره قصر، اولین هتل 4 ستاره مشهد، دیماه 1378 افتتاح شد. خبر ساخت هتل، توی کلی از روزنامهها منعکس شد. خبرنگارهای فراوانی میخواستند از ویژگیهای هتل مطلع شوند. سازمان میراث فرهنگی جزوهای را منتشر کرده بود که همه مشخصات فنی هتل در آن آمده بود. رقبای محلی هم بدشان نمیآمد ببینند، هتل قصر، چه تجهیزاتی را به کار گرفته است. حالا دیگر اسم محمود سزاوار بندی به عنوان، چهرهای پیشرو در صنعت هتلداری، همه جا شناخته شده بود.
دو طبقه از هتل، از یک ماه قبل، تجهیز و پذیرش مهمان، یکی دو هفته بود که آغاز شده بود. روزهای پرکاری بود.
عزت کوچکزاده از صبح سحر میآمد و انبوه کارگرهای بخش خانهداری را مدیریت میکرد. علیرضا لیسانسش را گرفته بود و حالا بیشتر در هتل بود. امیر هم که شب و روزش در هتل میگذشت. هتل، داشت طبقه طبقه زیر بار میرفت.
5
استارت ماشین اذیت میکرد. دلش نیامد زنگ بزند که کسی از هتل بیاید دنبالش. به سرش افتاد که با تاکسی برود. سر خیابان دست بلند کرد.
ـ دربست.
یک تاکسی پیکان جلوی پایش ترمز زد. سوار شد. مدت ها بود که توی پیکان ننشسته بود. پیکان که روزگاری برای خودش برو و بیایی داشت، حالا یک ماشین معمولی محسوب میشد که خیلی ها رغبت نمیکردند سوارش بشوند. سی و چند سال تولید کافی بود که آدمهای یک کشور را از یک ماشین طبق معمول دلزده کند. محمود اما پیکان را دوست داشت. راننده جوان بود و خنده رو. لهجه غلیظ مشهدیاش، صمیمیترش کرده بود. اجازه گرفت سر راه، پولی را به کسی بدهد و بعد محمود را برساند. محمود عجلهای نداشت. اسم راننده سید حسین بود و دیپلم داشت و علاوه بر زن کر و لال و بچه خودش، خرج مادرش را هم میداد. یک ریز حرف میزد و میخندید. از آنهایی بود که با چند دقیقه همنشینی همه زندگیشان را برای طرف مقابل تعریف میکنند. ماشین مال خودش نبود. باید ماه به ماه اجاره ماشین را به صاحبش میپرداخت. صاحب ماشین پیرمرد بد اخلاقی بود که اگر یک روز اجاره بالا و پایین میشد، کلی سر و صدا میکرد. حالا این ماه، با 4 روز تأخیر، اجاره جور شده بود. این بود که مسعود، میخواست قبل از هر کاری اجاره صاحب بداخلاق ماشین را بدهد. خداخدا میکرد صاحب ماشین نباشد و ناچار نشود موقع پرداخت اجاره، بحث کند. محمود ناچار بود همه این داستانها را با همه جزئیاتش گوش کند و هی سر تکان بدهد. مسعود پیچید توی یکی از فرعیها و گوشه خیابان ماشین را پارک کرد.
دست کرد توی داشبود و دستهای پول برداشت و دوید آن طرف خیابان. محمود از توی ماشین داشت تماشا میکرد. سر و صدای صاحب ماشین، تا این ور خیابان میآمد. محمود ترجیح داد نگاه نکند. نمیخواست خجالت زدگی مسعود را ببیند. نمیخواست ببیند که خنده از روی صورت مسعود محو شده و جای آن را خجالتزدگی پر کرده است. جوانی که زندگی اش را وقف خانوادهاش کرده، آدم قابل احترامی است. حالا گیرم چرخ زندگی به مرادش نچرخیده و دستش تنگ است. صدای محکم سیلی اما نگاه محمود را به سمت خود کشید. پولهای توی دست مسعود ریخته بود کف پیاده رو. یکی دو تا از کاسبها بیرون دویده بودند تا نگذارند دعوا بشود. صاحب ماشین هی داد میزد:
ـ ماشین رو بذار و برو. تو لیاقت نداری.
عصبانی بود و آدمهای اطراف نمیتوانستند آرامش کنند. چیزی در دل محمود به جوش آمد. نمیتوانست بیشتر از این خودداری کند. کیفش را برداشت و پیاده شد. سید حسین سرخ شده بود و با صدای بریده، همچنان داشت عذر و بهانه می آورد.
محمود با تحکم از صاحب ماشین پرسید:
ـ ماشینت چند؟
صاحب ماشین که وسط این معرکه از لحن محمود جا خورده بود، پرسید:
ـ چی؟
ـ گفتم ماشینت چند؟ میخوام بخرمش. هر چی قیمت بخوره، صد تومن بالای فی، مال من.
ـ آقا کی باشند؟
ـ اونش دیگه به تو مربوط نیست. قیمت رو بگو تا چکش رو بنویسم.
ـ چرا میخوای ماشین رو بخری؟
ـ اینم به تو مربوط نیست. مبلغ رو بگو.
محمود با تحکم حرف میزد و جدیت صدایش، آدم را می ترساند. سید حسین خشکش زده بود. کاسبهای همسایه هم مانده بودند صحنه را باور کنند یا نه. وسط دعوایی که به خاطر تأخیر چند روزه اجاره ماشین درست شده بود، حالا یکی پیدا شده بود و میخواست ماشین را صد تومان بالای فی بخرد. سر و وضع محمود اما نشان میداد که شوخی ندارد. ادامه داد:
ـ زنگ میزنم به یه دفترخونه تو خیابون تهرون. همین امروز ماشین رو به نام آقا سید حسین بزن و برو پی کارت. حالا بگو چند؟
یکی از توی جمعیت گفت:
ـ یک و دویست بیشتر فی نمیخوره.
یکی دیگر گفت:
- بزخر نکن. یک و پونصد بیشتر میارزه. پیکان، پول نقده.
کاسبها انگار از دیدن این صحنهها حسابی کیفور شده بودند، شروع کردند به قیمت دادن و چک و چانه زدن. سید حسین اما همچنان بهت زده داشت ماجرا را تماشا میکرد. صاحب ماشین گیج و مستأصل داد زد:
ـ صبر کنین؟ چی برای خودتون میبرین و میدوزین. ماشینم رو به یه چک بدم بره؟ اومدیم و این آقای شیک و پیک، کلاهبردار بود. همین جوری سر خلق ا . . . رو کلاه میذارن.
محمود انگار حرفهای صاحب ماشین را نشنیده باشد، رو به مسعود گفت:
ـ همینجا بمون. تا یه ربع دیگه آقایی به اسم یعقوب، یعقوب طبسیان، میاد اینجا. باهاش برین سند رو به نام بزنین. کار محضر که تمام شد چک این بابا رو بنداز جلوش و ماشینت رو بردار و ببر.
صاحب ماشین هاج و واج وسط حرفهای محمود دوید که:
ـ نمیفروشم. ماشینم رو نمیفروشم.
محمود با عصبانیت رو کرد به صاحب ماشین و گفت:
ـ صد تومن رو فی برات مینویسم. کجا این لگن رو ازت به این قیمت میخرن؟ صد تومن روی فی. صد هزار تومن پول که میدونی چقدر پوله. پولت رو بگیر و برو.
ـ ماشینم رو به یک چک معامله نمیکنم. اومدیم حسابت خالی بود. اونوقت من چه خاکی به سرم کنم. اصلاً تو کی هستی؟
محمود در حالی که از توی کیفش، دسته چکش را بیرون میآورد، بی آنکه نگاهی به صاحب ماشین کند گفت:
ـ من محمود سزاوارم. صاحب هتل قصر. چکم به خاطر آدمهای پول پرستی مثل تو برگشت نمیخوره.
6
مناقصه تنها با یک شرکت کننده برگزار شد. حاج محمود سزاوار بندی توانست ساختمان بزرگ هتل ملی که قرار بود توسط بانک ملی در مشهد ساخته شود، خاک خورده و نیمه کاره بخرد. تشریفات قانونی بیشتر از پنج ماه طول کشید. استاندار همچنان که قول داده بود، از تمام ظرفیت استانداری برای نقل و انتقال زودتر ساختمان کمک گرفت.
نامه ریاست بانک ملی که نقل و انتقال را تأیید کرده بود و رسماً ساختمان نیمه کاره هتل ملی به حاج محمود سزاوار بندی واگذار شده بود که رسید، ولولهای توی هتل افتاد. نامه به امضای خود «محمودرضا خاوری» رسیده بود و در آن برای حاج محمود، آرزوی موفقیت کرده بود. کارمندان هتل توی لابی جمع شده بودند و شادی میکردند. حاج محمود که رسید، چند تا از کارمندان قدیمی به استقبالش رفتند و تبریک گفتند. حسینی جلو دوید که:
ـ توسعه هتل قصر رو خدمتتون تبریک میگم.
محمود خندید که:
ـ ممنونم. اما هتل قصر نه، گروه هتلهای بینالمللی قصر.
کارمندها دست زدند و محمود به اتاق خودش رفت. انبوهی از دستورات را نوشته بود که باید ابلاغ میکرد.
کار ساخت و ساز در هتل قصر طلایی، همان روز آغاز شد. بخشی از کارگرهای واحد تأسیسات به ساختمان هتل ملی منتقل شدند. محمود حتی برای نخستین روز کار در ساختمان نیمه کاره هتل ملی، ایده داشت. دستور داد تا همانروز برق ساختمان را که مدتها، قطع بود وصل کنند. باید تا شب نشده همه ساختمان را مهتابی میکشیدند . . . .
مهندسان تأسیسات که از سختگیریهای حاج محمود خبر داشتند، بلافاصله دست به کار شدند. نقشههای سیمکشی طراحی شد و مهتابیها خریده شدند. ظهر، نهار خورده و نخورده، کار نصب مهتابیها آغاز شد. عصر بلندی بود که حاج محمود و پسرانش هم رسیدند. ساکنان ساختمانهای محل که شایعاتی درباره فروش هتل ملی شنیده بودند، حالا که رفت و آمدها جنب و جوشها را میدیدند، یقین کرده بودند که اتفاقاتی افتاده است.
کار نصب مهتابیها تا طبقه هجدهم رسیده بود. محمود با کارگرها چای خورد و ازشان خواست، هر طوری شده تا غروب آفتاب، چند طبقه باقی مانده را هم مهتابی کشی کنند. کارگرها مات و مبهوت و خسته از یک روز کار طاقتفرسا، دوباره شروع به کار کردند. ساختمانی که سالها، نیمه کاره ومتروک رها شده بود و غول سیاهی را می مانست که روی خیابان امام رضا (ع) سایه انداخته بود، چرا باید یکروزه، آن هم به این سرعت، چراغانی بشود؟ مگر قرار بود چکار بشود؟
هوا داشت تاریک میشد. یکی دو طبقه دیگر بیشتر باقی نمانده بود. پسرها هم با مهندسها مشغول کار شده بودند. کارگرهای تأسیسات با سیمچینهایی که از جیب شلوارشان آویزان بود، تند تند قابهای مهتابی را در آوردند و در جای شان پیچ میکردند. رولهای سیم باز میشد و قابها وصل میشدند، چند تا کارگر، کارتونهای لامپهای مهتابی را طبقه به طبقه بالا میبردند و مهتابیها را در قابهای شان کارمیگذاشتند . . . .
خورشید، غروب کرده بود. چراغهای حرم روشن شده بود و گنبد آقا توی تاریک و روشن، غروب، میدرخشید. صدای پیش خوانی اذان میآمد. محمود روی پشت بام ساختمان ایستاده بود و منتظر مانده بود تا کارگرها به پشت بام برسند. صدای کارگرها از طبقه پایین میآمد. معلوم بود که به پشت بام نزدیک شدهاند. از پشت بام ساختمان، حرم منظره بینظیری داشت. دور فلکه آب، هتل ها برای این که نمای کاملتری از حرم داشته باشند، خودشان را به آب و آتش میزنند. حالا این جا، قاب کاملی از حرم امام رضا (ع) را میشد دید که وسط شلوغیهای بی پایان شهر، آرام گرفته بود. آخ که حرم، چه جای آرامی است. حتی تماشای آن چراغهای زرد از دور هم، آدم را آرام میکند.
تاریکی داشت خودش را روی شهر پهن میکرد. محمود همچنان زل زده بود به گنبد طلایی رنگ آقا. از دور صدای گنگ مناجات میآمد.
ـ آقا! کار تمام شده . . .
محمود به خودش آمد. سرکارگر بود. خبر میداد که مهتابیها در همه طبقه ها نصب شده اند.
شماره علیرضا را گرفت تا ببیند فیلمبردارها، سر جای خودشان، مستقر شدهاند یا نه. همه کارها انجام شده بود. همه چیز آماده بود تا محمود دستور بدهد. محمود چشم دوخت به گنبد آقا و پشت تلفن گفت:
ـ روشن کنید.
مهندسی در طبقه اول، دسته ای را چرخاند و کلیدی را فشار داد. ناگهان، روشنایی، مثل خونی گرم خودش را از طبقات پایین، طبقه به طبقه بالا کشید. مهتابیها، یکییکی روشن میشدند و طبقهها را روشن میکردند. کسانی که سالها، هیکل تاریک ساختمان هتل ملی را در شبهای مشهد دیده بودند، حالا در اولین روزی که محمود سزاوار بندی، مالک ساختمان شده بود، میدیدند که غول سیاه، به فرشتهای نورانی تبدیل شده است. از پشت تلفن، صدای صلوات کارگرهایی میآمد که همراه فیلم بردارها، روی پشتبام هتل قصر ایستاده بودند تا روشن شدن مهتابیها را در هتل قصر طلایی ببینند . . . .
ادامه دارد ...