مردی ازدیارفرهنگ و ادب

در راه اروپا
دکتر گنجی پس از دریافت لیسانس در رشتة تاریخ و جغرافیا، در شهریور 1312، جزء آخرین دستة محصّلان اعزامی به اروپا رفت. همزمان با تأسیس دارالمعلّمین عالی؛ یعنی در سال 1307 خورشیدی، قانون اعزام محصّل به خارج، از تصویب مجلس شورا گذشته بود که به موجب آن، هر سال 100 نفر از میان دیپلمههای مدارس ایران، به حکم یک امتحان مسابقهای برگزیدهشده و برای ادامة تحصیل در رشتههای مختلف علوم و فنون به کشورهای اروپایی اعزام میشدند. در سال 1312 ـ که آخرین دورة اعزام محصّل به خارج بود ـ در حدود 20 نفر از لیسانسیههای دارالمعلّمین عالی را هم برای اعزام به خارج پذیرفتند و دکتر محمّدحسن گنجی ـ که در امتحان ورودی رشتة خود مقام اوّل را به دست آورده بود ـ در آن سال عازم اروپا گردید.
در میان محصّلین اعزامی که بیشتر آنها دیپلمههای تهران بودند و در مدارس متوسّطه، زبان فرانسه را آموخته بودند، حدود نود درصد به کشورهای فرانسهزبان اروپا (فرانسه، سوییس، بلژیک) و ده درصدی که انگلیسی خوانده بودند، به انگلستان اعزام میشدند. دکتر گنجی که در مدرسة متوسّطة شوکتیة بیرجند با زبان انگلیسی در سطح قابل قبولی آشنا شده بود، همراه با دوازده نفر دیگر به انگلستان اعزام گردید. در آن زمان چنین معمول بود که دانشجویان اعزامی ایران، یک سال به منظور آشنایی با زبان و آداب زندگی، به خانوادههای مذهبی یا فرهنگی شناختهشده، سپرده میشدند، ولی دکتر گنجی که به تشخیص ممتحنینِ سرپرستی دانشجویان انگلستان، به قدر کفایت با زبان انگلیسی آشنایی داشت، از همان روز اوّل به دانشگاه ویکتوریای منچستر ـ که یکی از پنج دانشگاه معتبر آن روز انگلستان بود ـ معرّفی گردید و در آن دانشگاه به تحصیل جغرافیا مشغول شد.
در دانشگاه منچستر، او پنج سال تمام به تحصیل در شاخههای مختلف علم جغرافیا و علوم وابسته به آن پرداخت و با گذراندن دورههای نظری و عملیِ این دانش، موفّق شد در سال 1317، درجة لیسانس اختصاصی در جغرافیا را ـ که معادل فوقلیسانس دیگر کشورهای اروپایی بود ـ به دست آورد. در ضمن تحصیل در انگلستان، دکتر گنجی چندین مسافرت علمی همراه گروههای دانشگاهی به نواحی داخلی انگلستان و اسکاتلند و همچنین به شبه جزیرة ایبری (اسپانیا ـ پرتغال) و اسکاندیناوی (دانمارک، سوئد، فنلاند) و ممالک دیگر اروپایی انجام داد. در آن زمان در انگلستان، ادامة تحصیل به منظور اخذ درجة دکتری، به جز در رشتههای پزشکی متداول نبود؛ لذا بلافاصله پس از پایان تحصیلات خود در منچستر، به ایران مراجعت کرده و چند روز پس از ورود به تهران، در مهرماه 1317 به سمت دبیری در دانشکدة ادبیّات دانشگاه تهران و دانش سرای عالی ـ که کلاسهای درس آنها مشترک بود ـ به تدریس جغرافیا پرداخت.
اشتغال دکتر گنجی در دانشگاه تهران با سِمت دبیری، حدود چهارده سال طول کشید و در آن مدّت، او حدود ده درس جدید و مختلف را تدریجاً وارد برنامة رشتة جغرافیا کرد و همه را رأساً به تناوب و در سالهای تحصیلی مختلف تدریس میکرد. در این مدّت، نداشتن درجة دکتری، سدّ بزرگی در راه پیشرفت او در خدمت دانشگاهی بود.
دانشگاه «کلارک» ـ که او در آن جا دورة دکتری خود را به پایان رسانید ـ از مراکز بسیار معروف آموزش جغرافیا در امریکا بود که تنها دارندگان لیسانس اختصاصی جغرافیا را برای ادامة تحصیل در دورههای فوقلیسانس و دکتری میپذیرفت و بیشتر دانشجویان آن را، مربّیان و معلمان و حتّی استادان این رشته در کشورهای مختلف تشکیل میدادند؛ چنانکه در سالهای تحصیل دکتر گنجی در آن دانشگاه، همدورههای او را فرهیختگانی از کشورهای امریکا، کانادا، انگلستان، فرانسه، مصر، عراق، هندوستان، ژاپن و چند کشور امریکای مرکزی تشکیل میدادند. به هر تقدیر، پس از دو سال تحصیل در دانشگاه کلارک، به اخذ درجة دکتری در جغرافیا نائل گردید و به ایران مراجعت کرد و پس از طی پنج سال دورة دانشیاری، به رتبة 10 استادی غیرِ تماموقت دانشگاه تهران ارتقا یافت و متصدّی کرسی جغرافیای انسانی شد.
در این جا بخش چهارم خاطرات خودنوشتة دکتر حسن گنجی را از کتاب «مرد جهانی از بیرجند»، به کوشش غلامرضا سحاب، چاپ 1389 به محضر صائب خوانندگان ارجمند تقدیم میداریم.
چطور شد که به اروپا رفتم
در آن سالها تحصیلات مدرسهای بیشتر از نود درصد جوانان مملکت به دیپلم متوسّطه پایان میپذیرفت، آن هم در صورتیکه شانس میآوردند و در محلّ اقامت آنها یا در شهری نزدیک به آن، مدرسة متوسّطه بود. در هیچ جای کشور دانشگاهی وجود نداشت. تنها در تهران سه سال بود دارالمعلّمین عالی ایجاد شده بود که در سال، حدّاکثر 100 تا 120 دیپلمه جذب میکرد و غیر از آن چند مؤسّسة تحصیل عالی مانند مدرسة عالی طب، مدرسة عالی دندانسازی، مدرسة عالی فلاحت، مدرسة عالی حقوق و علوم سیاسی و بالاخره کالج امریکایی بود که جمعاً در همان حدود دارالمعلّمین، بدون هیچ مسابقهای دیپلمه میپذیرفتند.
از سال 1307 تا 1311، یعنی در مدّت پنج سال هم وزارت معارف و اوقاف مکلّف شده بود سالی صد نفر دیپلمه از طریق کنکور برگزیده و برای کسب دانش در رشتههای مختلف با هدف تدارکدیدن معلّم برای دبیرستانهای کشور به اروپا اعزام نماید.
در چنین شرایطی من یک دانشجوی شهرستانی از بیرجند بودم که در آن سال یعنی 1312، به اخذ درجة لیسانس نائل آمده بودم و تنها چیزی که به خاطرم خطور نمیکرد، ادامة تحصیل بود و بعد از خرداد که امتحانات من تمام شده بود، تنها فکرم این بود که هر چه زودتر خود را به بیرجند برسانم و مادرم را که بعد از درگذشت پدرم یکّه و تنها سرپرستی سه پسر و دو دختر مدرسهرو را عهدهدار شده بود، کمک کنم.
من حالا صاحب یک رتبة «چهار» اداری و ماهی 64 تومان حقوق و مزایای قانونی بودم که با در دست داشتن لیسانس دارالمعلّمین عالی میتوانستم از آن استفاده کنم. مسألة من این بود که باید تصمیم میگرفتم که آیا در تهران استخدام شوم و با در دستداشتن ابلاغ رسمی به بیرجند بروم یا اینکه زودتر به محل بروم و در آن جا برای استخدام اقدام کنم. در این خصوص بود که برای نظرخواهی و مشورت، قبل از همه چیز به آقای سلمان اسدی ـ که در بیرجند یکی دو سال شاگردش بودم و حالا مقیم تهران و نمایندة مجلس شورای ملّی بود ـ مراجعه کردم. ایشان قبل از اینکه من مشکلات زندگی خود و هدف مراجعه و مشورت با ایشان را گفته باشم، تقریباً ابتدا به ساکن مؤکّداً گفت که تو باید حتماً در کنکور اعزام محصّل که لیسانسیه میپذیرند، شرکت کرده و برای ادامة تحصیل به اروپا بروی؛ چون همة معلّمین تو و بیرجندیها به تو امید دارند و ضمناً به انگلیسی به من گفت که ضربالمثل انگلیسی که میگوید «فرصت دَرِ خانه هر کس را یک بار میزند»، یادت نرود که تو الآن تنها فرصت عمرت را داری و باید بدون هیچ تردیدی از آن استفاده کنی. همین که مشکلات خانواده را گفتم، آقای سلمانخان گفت: «همة آنها را میدانم؛ تو امتحان کنکور را بده و انشاءا... که قبول شدی، برو و بدان که خداوند، بزرگ است و همة کارها درست میشود». برخورد من با آقای اسدی و گفتههای وسوسهانگیز ایشان طوری در من اثر کرد که نظرم به کلّی عوض شد و روز بعد برای نظرخواهی سراغ شازده معتضدی که در دو سه سال اقامت تهران خیلی به من محبّت کرده بود، رفتم. ایشان هم نظر سلمانخان را تأیید کرد و خواست که حتماً در کنکور شرکت کنم و اگر انشاءا... پذیرفته شدم، فرصت را از دست ندهم و برای ادامة تحصیل به خارج سفر کنم. همین که مشکلات خانوادهای را واگو کردم، شازده معتضدی سخاوتمندانه به من قول داد که در تمام مدّتی که در خارج به تحصیل مشغول باشم، ایشان ماهانه 50 ریال برای خرج مدرسة برادران و خواهر مدرسهای من به مادرم خواهد پرداخت و تمام سالهای بعد که من در اروپا گذراندم، ایشان به قول خود عمل کرد و کمکهای دیگری هم در رفع مشکلاتم به عمل آورد که من همواره قدردان آن بوده و خواهم بود.
شرکت در کنکور اعزام محصّل
از ساعتی که از ملاقات آقای سلمان اسدی فارغ شدم، فکر وسوسهانگیز تحصیل در اروپا، ساعت به ساعت در مغزم قوّت میگرفت و به اصطلاح متداول در این روزها، مسألة خانواده و سرپرستی برادر و خواهر در ذهن من کمرنگتر میشد، ولی برای من این بهانه پابرجا بود که بعد از تحصیل در اروپا و مراجعت به ایران، قطعاً مقامی بالاتر از رتبة 4 و ماهی 64 تومان به دست خواهم آورد و در مقامی خواهم بود که سرپرستی مؤثّرتری از خانواده بکنم.
تحتتأثیر همین افکار یک روز به دارالمعلّّمین رفتم تا سر و گوشی به آب داده، ببینم چه خبر است؟ در آن جا آقای گرمان ـ دفتردار دارالمعلّمین ـ به من اطّلاع داد که امسال دو نفر از میان داوطلبان لیسانسیه برای ادامة تحصیل در معلّمی تاریخ و جغرافیا خواهند پذیرفت و تا آن روز 5 نفر برای شرکت در کنکور نامنویسی کردهاند و آقای گرمان لطف کرد و نام مرا به عنوان نفر ششم ثبت کرد و در مراجعت من ـ هم چنانکه وضعیّت ایجاب میکرد ـ کتابها و جزوههای درسی را بیرون کشیده و دَم دست قرار دادم تا اگر مجالی شد مروری بر آنها به عمل آورم. برای امتحان سال آخر دارالمعلّمین که من نفر سوم شدم، اغلب دوستان با هم دروس را دوره میکردیم، ولی در مورد کنکور اعزام محصّل به خارج، احساس کردم که چنان همکاری بین شش نفر داوطلب کنکور وجود ندارد و هر کسی کار خودش را انجام میدهد.
برگزاری کنکور اعزام محصّل را برای دیپلمهها و لیسانسیهها در یک روز گرم مرداد اعلان کردند و محلّ کنکور هم، دبیرستان دارالفنون بود که دالان ورودی آن را که نسبتاً خنکتر بود به لیسانسیهها تخصیص داده بودند. از قضایای جالبی که در جلسة امتحان رخ داد این بود که چند ماه قبل از پایان سال تحصیلی، آقای نصرا... فلسفی را ـ که جوانی برازنده و دانشمندی شناخته شده بود، ولی عنوان لیسانسیه یا دکترا در آن تاریخ نداشت ـ به دارالمعلّمین آورده بودند که به سال اولّیها، تاریخ صفویّه تدریس میکرد. در روز امتحان، ایشان هم همراه استادان، یعنی مسعود کیهان و عبّاس اقبال آشتیانی آمدند که سؤالات امتحانی را توزیع کنند، ولی دو سه نفر از داوطلبان کنکور از جای خود بلند شده، به قصد اعتراض خواستند از جلسه خارج شوند؛ آن هم به این علّت که چرا آقای نصرا... فلسفی که خود لیسانسیه نیست باید از ما که لیسانسیه هستیم امتحان به عمل آورد؛ ولی آقای اقبال وساطت کرد و سر جای خود نشستند. در این میان وسط امتحان که آقای اقبال میخواست از محل خارج شود، کلاه خود را روی نیمکت معترضان گذاشت وگفت: کلاه من اینجا باشد تا برگردم!
امتحان ما از 6 قسمت تشکیل میشد که دو سؤال جغرافیایی (ایران و عمومی)، دو سؤال تاریخی (ایران و عمومی)، یک سؤال فارسی و یک سؤال زبان خارجی (برای من انگلیسی) و برای 5 نفر دیگر فرانسه بود.
بعد از دو سه روز، نتیجة امتحان ما شش نفر را اعلان کردند که من رتبة اوّل و حسین علی سلطان زادة پسیان، نفر دوم و فتحا... امیر هوشمند، نفر سوم و سه نفر دیگر، یعنی علی کنی و مهدی جلالی و احمد علیآبادی نفرات بعدی بودند.
در این مرحله پیشامد جالب دیگری که رخ داد این بود که فتحا... امیر هوشمند به خانة ما آمد و به من پیشنهاد کرد که اگر من از رفتن به خارج صرفنظر کنم که او نفر دوم به شمار آید، برادرش ـ دکتر امیر هوشمند ـ حاضر است 1500 تا 2000 تومان به من بدهد.
به هر حال، همین که خبر خوش قبولی خود را به آقایان اسدی و معتضدی دادم، هر دو بینهایت خرسند شدند و آقای معتضدی که میدانست من در رفتن به بیرجند عجله دارم، مبلغ سی تومان به رسم جایزة قبولی در کنکور در اختیار من گذاشت تا وسایل حرکت خود را فراهم سازم.
سفر به بیرجند بعد از سه سال
روز بعد از اعلان صدنفر قبولیهای کنکور اعزام محصّل از طریق روزنامه، از پذیرفتهشدگان دعوت به عمل آمد که در وزارت معارف حضور یابند. در روز موعود که یکی از روزهای نیمة دوم مرداد 1312 بود، محوّطة باغ ـ که محل وزارت معارف و اوقاف بود ـ بینهایت شلوغ بود، چون هر یک از صد نفر دانشجوی قبولشده، چند نفر دوست یا قوم و خویش به همراه آورده بود. در آن روزها رادیو یا بلندگویی در میان نبود و تک تک دانشجویان را از بالکن ساختمان با صدای بلند به درون ساختمان میخواستند و در آن جا بعد از تشکیل پرونده، معرّفینامههایی به هر دانشجو میدادند؛ یکی برای معاینة بهداشتی و سلامت و دیگری برای مراجعه به خیّاط برای تهیّة لباس. در معاینة اوّل، فوقالعاده دقّت به خرج میدادند. در مورد پارهای نواقص جسمانی، بدون مقدّمه دانشجو را رد میکردند. چنانکه دوست عزیز و ندیم دو سه سالة سبزواری من، یعنی یدا... سلطانی، به علّت نارسایی قلبی همان روز اوّل رد شد. او پزشکی میخواند و پزشک موفّقی بود، ولی آخر سر هم پنجاه سال بعد با سکته قلبی از میان رفت. در مورد پارهای کمبودها مانند نقص در بینایی یا عیبی در دندانها، سفارش عینک و دستور مراجعه به مدرسة عالی دندانسازی میدادند. این مدرسه در ضلع شمالغربی چهارراه استامبول لالهزار قرار داشت و در طبقة دوم ساختمان، دو سالن بزرگ حدود 20 دستگاه ترمیم دندانها وجود داشت که دانشجویان سال آخر زیر نظر استادان کار میکردند و آموزش میدیدند. من هم در یک مورد، نیاز به پُرکردن دندان داشتم. وضع کار دندانسازان آن زمان هرگز از یادم نمیرود؛ چون برای آمادهسازی دندان از چرخی استفاده میکردند که با فرمان پای دندانپزشک مانند چرخ خیّاطی کار میکرد و بدیهی است که هرگز نمیتوانست بدون وقفههای اتّفاقی یا بینظمی در فشار پای دکتر کاری انجام دهد، که این، تحمّل درد برای بیمار را دشوار میساخت. من از این وحشت داشتم که ممکن است به علّت ضعف شنوایی در گوش راستم در معاینة بهداشتی قبول نشوم؛ چون این گوشم از طفولیت به خاطر عفونت ممتد ناقص شده بود و من سالهاست که رنج کمشنوایی را تحمّل میکنم. ولی خوشبختانه در آن زمان مانند حالا به حسّ شنوایی توجّهی نمیشد و خوشبختانه از سدّ بهداری با موفّقیت گذشتم. امّا دربارة خیّاط و لباس فُرم، داستان چنین بود که مقرّر شده بود برای تمام دانشجویان اعزامی، لباس متّحدالشکل خاکستری از پارچة وطنی محصول یزد فراهم سازند و تمام دانشجویان ملزم بودند که به یکی از چند خیّاط لالهزار که معرّفی شده بودند مراجعه نمایند و من هم به نوبة خود، باید سه چهار روز صرفاً به خاطر پرو کردن لباس، سفر بیرجند خود را به تعویق میانداختم. امّا در وسیلة سفر بیرجند در سه سالی که از آمدن من گذشته بود، تغییراتی حاصل شده بود؛ به این ترتیب که در خیابان چراغبرق، گاراژ مخصوصی به نام گاراژ ثلاثه به وسیلة سرمایهگذاران و صاحبان گاراژ ثلاثة بیرجند راه افتاده بود که هفتهای سه نوبت مسافرِ مستقیمِ تهران ـ بیرجند میگرفت؛ منتهی چون همیشه تعداد کافی مسافر پیدا نمیشد، اغلب اتّفاق میافتاد که سفر مستقیم بیرجند به علّت کمبود مسافر عملی نمیشد و وقتی هم که بالاخره اتوبوس راه میافتاد، چندین خروار هم کالای تجارتی روی سقف اتومبیل میبستند. تنها امتیاز این خطّ مستقیم این بود که راننده و شاگرد او اغلب با گویش بیرجندی صحبت میکردند که همین اشتراک لهجه، خود به خود رابطة نزدیکی بین مسافر و راننده و شاگردش برقرار میکرد و چنین بود که من در یکی از روزهای آخر مرداد، بعد از سه سال دوری از موطن، عازم بیرجند شدم؛ در حالی که در وزارت معارف از من تعهّد گرفته بودند که روز 15 شهریور خود را معرّفی کنم و در صورت غیبت، وزارت حق داشت که نفر بعد از من را به جای من برگزیند. در بارة وضع راه همین قدر میگویم که تمام نزدیک به 1500 کیلومتر فاصله بین تهران و بیرجند، جادّه خاکی بود؛ با این خاصیّت که هر چه از پایتخت و حوالی مشهد دور میشدیم، وضع جادّه بدتر و چالههای آن بیشتر و موجهای آن عمیقتر میشد. بدیهی است که در چنان وضعیّتی هیچ ماشینی نمیتوانست با سرعت حرکت کند و در موقعی که دو ماشین پشت سر هم حرکت میکردند، ماشین عقبی همواره غرق گرد و خاک بود و چه بسا که سوانحی برای آن رخ میداد. تنها دلخوشی مسافران در این بود که جادّه تا حدود مشهد، عارضه یا بلندی قابل توجّهی نداشت و از آن حیث مسیر مستقیم و آسانی به نظر میآمد. با وجود این، در راه تهران تا بیرجند چهار روز و سه شب در راه بودیم که شب اوّل را در قهوهخانهای بین گرمسار و سمنان به علّت خرابی ماشین و شب دوم را در سبزوار گذراندیم. روز بعد از شاه تقی ـ که دوراهی تربت و مشهد است ـ ما به سمت راست پیچیده به سمت بیرجند رفتیم و در نزدیکیهای تربت در عبور از گردنههای خطرناک خماری و شترگردن، ساعتها باید دسته جمعی اتوبوس را که در سربالایی به خاطر بار زیاد نمیکشید، هُل میدادیم. شب سوم را در تربت گذراندیم. در آن جا من شب، مهمان دوست قدیم خود، مستشاری بودم که یک زمانی در تلگرافخانة بیرجند کار میکرد و حالا مسئول تلگرافخانة تربت شده بود. بالاخره آخر روز چهارم بود که وارد گاراژ ثلاثة بیرجند شدم. در این جا قبل از ادامة مطلب از خوانندگان عزیز اجازه میخواهم داستانی را که در رابطه با گاراژ ثلاثه شنیدهام به صورت جملة معترضه برای آنها نقل کنم.
گفته میشد که در زمان وزارت معارف و اوقاف آقای علی اصغرخان حکمت، یکی از فارغالتّحصیلان متعهّد دارالمعلّمین عالی به نام باخدا را مأمور بیرجند میکند که معارف آن جا را از حالت خودمختاری معارف شوکتی در آورده، مانند شهرستانهای دیگر کشور در ردیف واحدهای تابع وزارت معارف و اوقاف در آورد. آقای باخدا در اتوبوس، پهلوی راننده سوار بوده و همین که اتوبوس در بیرجند وارد گاراژ ثلاثه میشود، آقای باخدا، مشغول کتابخواندن بوده و تصوّر میکند که در یک قهوهخانه یا گاراژِ نرسیده به بیرجند است و از راننده میپرسد که چرا سوار نمیشود؟ راننده میگوید: آقای باخدا، این جا بیرجند است و الآن رییس فرهنگ و همراهان او برای ملاقات جنابعالی میرسند. باخدا، سری از اتوبوس درآورده، میگوید: «اگر این جا بیرجند است، جامهدان مرا پایین نیاور؛ چون من با همین اتوبوس برمیگردم». چند لحظه میگذرد و آقای شیخ احمد سلیمانی نراقی با آقایان ناصح و مهتدی ـ معلّمین ارشد ـ به استقبال رییس معارف جدید میآیند، ولی باخدا حاضر نمیشود و خلاصه اینکه از آن ها اصرار و از آقای باخدا مقاومت و بالاخره با همان اتوبوس شبانه، جا خالی کرده عازم تهران میشود و روز بعد، ابلاغ انتظار خدمت او را به امضای آقای حکمت ـ وزیر معارف ـ به دستش میدهند. باخدا در انتظار خدمت، عمری میگذراند تا تصادفاً رضاشاه سفری به بیرجند و بلوچستان میکند؛ در حالی که حکمت هم همراه او بوده است. بعد از پایان این سفر و اوّلین روزی که حکمت در وزارتخانه، حضور به هم میرساند، باخدا را احضار کرده از او عذر میخواهد و میگوید که او حق داشته است؛ بیرجند جای زندگی نبوده!
باری، سه برادر قد و نیم قد من با تعداد زیادی از قوم و خویشان و آشنایان نزدیک در گاراژ ثلاثه جمع آمده و به رسم بیرجندی ها، به خاطر فوت پدرم که سال قبل در نبود من رخ داده بود، همگی مرا تا خانة محقّرمان همراهی کردند و من بعد از سه سال، شبی در دامن مادر با حضور سه برادر و دو خواهر گذراندم.
رفت و آمدهای سنّتی و به عنوان پُرسهداری ما، دو سه روز طول کشید و کمکم وقت آن رسیده بود که با مادرم مشورت کرده، تکلیف نهایی را روشن کنم. چون او دربارة اروپارفتن من چیزهایی شنیده بود، ولی باور نکرده بود. در آن زمان من خواهری 19 ساله و سه برادر به نامهای غلامحسین 17 ساله، محمّدعلی 15 ساله، غلامعلی 13 ساله و یک خواهر کوچک 7 ساله داشتم که در واقع و شرعاً همه تحت تکفّل من بودند و همه غیر از خواهر کوچکم، مدرسه میرفتند و ادارة آنها برای مادرم واقعاً بار سنگینی بود؛ ولی من خود را متعهّد کرده و آیندة دوری را در نظر میگرفتم و سعی من در این بود که این آیندهنگری را به مادرم بقبولانم. از جمله به او گفتم که من حالا رتبة 4 اداری و ماهی 64 تومان حقوق دارم که در معارف بیرجند سابقه و محلّی ندارد. مادرم گفت: «اگر راست میگویی و مقامت خیلی بالا رفته، جای آقا شیخ احمد (شیخ احمد سلیمانی کاشانی، همهکارة معارف آن زمان) را بگیر». من برای او دلیل آوردم که من رتبة چهار دارم و شیخ احمد هنوز دونرتبه است و در ادارة فرهنگ بیرجند جایی و اعتباری برای رتبة چهار نیست. مادرم قانع که نشد، ولی سکوتی حاکی از رضا کرد. من فکر کردم او پیش خود فکر کرد که پسر من بعد از سه سال در تهران به مقامی رسیده که جای آقا شیخ احمد برایش کوچک است. او اگر چند مدّت در اروپا بگذراند، حتماً در مراجعت جای سرکار امیر را خواهد گرفت! و احتمالاً با چنین تصوّراتی موافقتی ضمنی با جدایی من کرد. حالا وظیفة من بود که هزینههای او را تأمین کنم. در چند روزی که در بیرجند بودم، کارم خیلی زیاد بود؛ چون به رسم آن جا باید از تمام آن هایی که پُرسه آمده بودند، پیپُرسه پس بدهم و لازم بود که با امرا هم ملاقاتهایی بکنم. متأسّفانه در خانوادة ما فرد مدرسهدیده و فرهنگدوستی نبود که برادرانم را به او بسپارم، ولی همسایة دیوار به دیواری داشتیم به نام محمّد حسین افتخاری که در مدرسه به محمّد حسین گرجی معروف بود. چون پدرش گرجیدوز (گرجی نوعی کفش است) بود و خود او هم بعدها از شخصیّتهای فرهنگی بزرگ معروف محل شد. من از او خواستم که دورادور هوای برادرانم را داشته باشد. ضمناً به معلّمین مدارس شوکتی که مرا میشناختند هم سفارشات لازم را کردم، ولی حالا که عمری از آن روزگاران گذشته، میفهمم که آن چه مادرم همیشه میگفت که «دل کسی به یتیم کسی نمیسوزد علیالخصوص یتیمی که باب او مرده»، حرف صحیحی بوده و حق این بوده است که من خودپسندی را فراموش کرده، دست از رفتن فرنگ کشیده، به تربیت برادران و خواهرانم بپردازم، ولی من به اقتضای زمان عمل کرده، از فرصت استفاده کردهام و در تمام عمر نسبت به آنها چنان عمل کردهام که شاید غفلتهای گذشته و مقتضیّات جوانی خود را جبران کرده باشم، ولی متأسّفانه هیچ یک از آنها نتوانستند بالاتر از دیپلم تحصیل بکنند.
در چند روزی که در بیرجند بودم نه شب داشتم، نه روز؛ چون علاوه بر دید و بازدیدهای معمولی و واجب، باید طبق یک برنامة منظّم شام یا ناهار در دعوتهای خانوادگی که به خاطر من ترتیب میدادند و حالا هم اگر وقتی باشد ترتیب میدهند، شرکت کنم. چهار روز قبل از پانزدهم شهریور که تعهّد حضور در تهران داده بودم، به خداحافظیهای دور و نزدیک پرداختم.
از قضا در یکی دو روز اوّل، اتوبوسی از بیرجند عبور نکرد و من ناچار شدم تا مشهد جلوی یک کامیون سوار شده و در گاراژ مشهد جا در اتوبوسی پیدا کرده، بلافاصله عازم تهران شدم و در نتیجه توانستم صبح 15 شهریور خود را به وزارت معارف معرّفی کنم.
مراجعت به تهران و توقّف کوتاه
در بدو ورود به تهران طبق قرار و دعوت قبلی، یک راست به خانه شازده معتضدی رفتم و چند روز فاصله بین برگشت از بیرجند و حرکت از تهران به فرنگ را مهمان آن مرد شریف بودم. شازده هم تغییر مکان داده و منزل جدید و وسیعی در کوچه خبیرالممالک خیابان عشرتآباد نرسیده به هدایت، سکونت اختیار کرده بود. من تقریباً هر روز اوّل وقت سری به وزارت معارف میزدم و با همسفرها آشنا میشدم و از دستوراتی که برای اطّلاع ما اعلان میشد، اطّلاع حاصل میکردم. بعد هم معمولاً سری به بازار تهران زده، اشیا و زیورآلات کوچک نقره یا خاتمکار اصفهان که به درد یادگاری یا سوغاتی میخورد، در حدود توان مالی فراهم میکردم و به اصطلاح بار سفر خود را آماده میکردم.
ترک تهران و آغاز سفر اروپا
بالاخره روزهای کوتاه و زودگذر بین مراجعت از بیرجند و عزیمت از تهران سپری شد و روز 24 شهریور همة صد نفر محصّلین اعزامی را در وزارت معارف حضور و غیاب کرده و به دستههای پنج نفری به انتخاب خودشان تقسیم کردند. در آن دستهبندی من با حسین علی سلطانزاده پسیان (دو نفر کاندید تحصیل تاریخ و جغرافیا) و رضا پریخال و مجدالدّین میرفخرایی که به گلچین گیلانی شهرت یافته (کاندید تحصیل فلسفه و ادبیّات) که ما هر چهار نفر، لیسانس بودیم با جلالالدّین توانا که دیپلمه و قرار بود رشتة معدن بخواند، در یک ماشین انتخاب شدیم.
شب آن روز، یعنی آخرین شب زندگی در تهران، همه یکصدنفر هر یک با یکی دو تن از بستگان یا دوستان، مهمان شهرداری تهران بودیم. محلّ ضیافت، باغ و ساختمان کافة شهرداری بود که در آن زمان از یک ساختمان دو طبقه در جبهههای شمالی و غربی دارای اتاقها و بالکن وسیع و سالنهای بزرگ در طبقة همکف، تشکیل میشد. در آن شب تاریخی، دو سه دسته ارکستر وطنی مرکّب از تار و ویولون و ضرب در دو گوشة کافه، آهنگهای موسیقی ایرانی و تصنیفهای مد روز مینواختند. در انتهای بالکن میز بلندی برای میزبانان شهرداری و سرپرستان دانشجویان قرار داشت. شام، چلوکباب دادند که تهیّة آن برای چنان عدّهای در شرایط آن روزگار بسیار دشوار به نظر میآمد.
روز 25 شهریور 1312 کمی بعد از ظهر، همة صد نفر محصّلین اعزامی، در محوّطة وزارت معارف و اوقاف حضور به هم رسانده و دستههای 5 نفری ـ که روز قبل معیّن شده بودند ـ هر یک با یک جامهدان و یکی دو بقچه یا دستمال بسته (در آن روزها کیف و ساک، کسی نمیشناخت) حاضر بودند. آقایی به نام شمسآوری که میگفتند رییس بازرسی وزارتخانه است، روی بالکن مرکزی ساختمان ظاهر شده، با صدای رسا سخنرانی کوتاهی کرد و از طرف وزارت متبوع خود خداحافظی کرد. همه را به خدای بزرگ سپرد و برای همگی موفّقیت آرزو کرد. در آن بعدازظهر شهریور، ازدحام بیسابقهای در محوّطة وزارتخانه و کوچههای اطراف به وجود آمده بود. خویشان و دوستان محصّلین همه به بدرقه آنان آمده بودند و چنانکه رسم آن زمان بود، گریه و شیون هم زیاد بود که در میان آن سر و صداها، حدود 25 ماشین سواری هر یک، یک دسته پنج نفری را سوار کرده، یکی بعد از دیگری به راه افتاده از محل خارج شدند؛ در حالی که در مدخل وزارتخانه قرآنی قرار داده بودند که همة ماشینها و مسافرها از زیر آن عبور میکردند.
خروج ما از شهر تهران از دروازة قزوین انجام شد و راه بین تهران و قزوین یک جادّة خاکی باریک بیشتر نبود که عبور از تهران تا قزوین پنج شش ساعت طول میکشید و اوایل شب بود که قافلة ما به قزوین رسید. در آن جا در چند هتل و در واقع در چند کاروان سرا که کمکم کامیونها در آن، جای شترها را میگرفت، برای گروه ما جا فراهم شده بود و شب را هر چهارنفر در یک اتاق گذراندیم.
روز بعد، پیش از ظهر، وقت ما صرف دیدن جاهای دیدنی قزوین شد و بعدازظهر، فاصلة بین قزوین و بندر انزلی را که پیچ و خم فراوان داشت، طی کردیم.
در بندر انزلی که نسبت به تهران، شهری مدرن با خیابانهای تمیز و دار و درخت فراوان به نظر میرسید، دو شب انتظار کشتی روسی را کشیدیم که قرار بود ما را به بادکوبه (باکو) برساند.
شب در گردشگاههای کنار دریا، منظرة دریا و انعکاس چراغهای خیابان در آبهای زلال مرداب، برای بیشتر ما مناظری رؤیایی بود که در عمرمان دریا و آب فراوان ندیده بودیم. در آن یکی دو رaوز، غذای شام و ناهار ما ماهی و برنج بود که گفته میشد قوتِ غالب اهالی محل است. به هر حال، همه احساس میکردیم که به دنیای دیگری نزدیک میشویم.