گرمای کرسی، خواب آوره
۱۳۹۵/۰۱/۱۷ تعداد بازدید: ۲۶۶۴


گرمای کرسی، خواب آوره
ننه، توی آشپزخونه ست. از توی آشپزخونه بوی تخمة تف داده مییاد. دلم میخواد بدوم و یک مشت تخمة داغ از توی قابلمه بردارم. حتماً ننه با کفگیر میزنه پشت دستم، امّا بازم میارزه. تخمههای خربزه، مث خود خربزهها خوشمزهن. میتونم تخمهها رو بریزم توی جیبم و فردا سر کلاس، تا آقا معلّم نیومده، یکی یکی بشکنم، امّا تمرینها موندن. باید تا شب نشده، همة تمرینها رو حل کنم.
هوا سرده. ننه در و پنجرهها رو بسته. درخت توی باغچه، همة برگاش ریخته. حالا قمریها، هر جای درخت که نشسته باشن، دیده میشن. برگا افتادن روی آب حوض. آب حوض حتماً سردِ سرده، حتّی وقتی ظهرا آفتاب میافته روی حوض.
ننه رد میشه و میره توی حیاط. دلم میخواد ژاکتم رو بپوشم و برم توی حیاط، امّا تمرینها مونده. فردا حتماً معلّم ریاضی تمرینها رو نگاه میکنه.
صدای ننه از توی زیر زمین مییاد:
- نون دیر نشه.
غم میافته به دلم. شروع میکنم به حل کردن تمرینها که تمومی ندارن. مث صف نونوایی که هر چقدر هم از جلوی صف نون بگیرن، باز هم یه عالمه آدم دیگه توی صف هستن.
از توی زیر زمین سر و صدا مییاد. ننه داره چیزی رو از زیر خرت و پرتها در مییاره. آق داداش رد میشه که بره توی حیاط. می زنه به دستم که:
- پاشو برو کمک ننه.
سرم رو میبرم توی دفترم، یعنی تمرین دارم. صدای قمریها از روی شاخههای درخت مییاد و باد برگای روی حوض رو تکون میده. انگار همه با هم میخوان نذارن تمرینام رو حل کنم. یاد آقا معلّم میافتم و خطکش دستش. تمرینها رو تند تند حل میکنم و تموم میکنم.
ننه و آق داداش هنوز توی زیرزمینن و خرت و پرتها رو جابهجا میکنن. ژاکتم رو میپوشم. پولا رو بر میدارم و میزنم بیرون. هوا داره تاریک میشه. باد، سوز سرما رو از لای ژاکت، فرو میکنه توی تنم. میدوم سمت نونوایی. نونوایی شلوغه. مث یه صفحه پر از تمرین. میخزم توی صف و آدمها رو میشمرم. بوی نون داغ، توی هوای سرد موج میخوره.
نوبتم که میشه، پولم رو میدم و زل میزنم به تنورهای پر از آتیش. خوش به حال نونواها که جاشون همیشه گرمه. نونوا نونای داغ رو میندازه توی بغلم. میدوم سمت خونه. در بازه و کسی توی حیاط نیست. قمریها روی شاخة درخت، توی تاریکی خزیدهن کنار هم. کنار هم بودن، چقدر خوبه. برگا هنوز روی آبای حوض، موج میخورن. یعنی برگا از آب سرد حوض، سرما سرماشون نمیشه؟
میدوم توی اتاق. ننه لحافو میکشه روی کرسی و میره سمت سماور.
نونا رو میدم به ننه و میخزم زیر کرسی؛ زیر کرسی گرمه. خودمو میکشم کنج دیوار؛ سرمو میذارم روی پشتی و لحاف رو می کشم روی شونههام. خوابم میگیره. آق داداش با یه هندونة گنده مییاد تو و داد میزنه:
- پاشو، اون جای منه.
هندونه رو میده به ننه و میگه:
- اینم هندونة شب چلّه.