دم عید
۱۳۹۵/۰۴/۲۰ تعداد بازدید: ۲۶۵۴۸


دم عید
حسن احمدی فرد
تصویرگر: مهیار چاره جوی

پلاس رو پهن میکنم گوشه خشک حیاط و میشینم برِ آفتاب. آفتاب گرمه. برفا دارن آب میشن. از زیر برفای لب دیوار، آبا شرّه کردن روی سیمانای دیوار. از زمین بخار بلند میشه. یه نسیم خنک مییاد و تنم مور مور میشه. مچاله میشم توی خودم. یه بوی خوب تو هواست؛ مثل بوی دیوارای کاهگلی یا بوی درختای بارون خورده. خوشی میافته به دلم؛ مثل وقتی که قراره یه مهمون مهربون بیاد خونهمون و چند روز بمونه، یا وقتی که آقام خوشحاله و شیرینی میگیره و مییاره خونه.
خوابم میگیره. دلم میخواد سرم رو بذارم زمین و بخوابم. اگه بخوابم لابد ننه مییاد و یه لحاف میکشه روم. اون وقت من، زیر این آفتاب گرم، یه دلِ سیر میخوابم و خواب بهار میبینم؛ خواب درخت خونه که پر از برگای سبز شده و قمریا لا به لای برگاش گم میشن؛ خواب حوض پر از آب که ماهیا توش بالا و پایین میرن. چشمام سنگین میشن و پلکام میافتن روی هم. آفتاب گرمه، امّا باد سرد مییاد. میلرزم. کاش یکی میاومد و دور تا دورم بخاری میذاشت. اون وقت باد که می اومد، هرم گرما میخورد تو تنم. هرم گرما خوابم رو بیشتر میکرد. میخوابیدم و باز خواب میدیدم و کیف میکردم.
یه تیکّه برف میافته روی زمین. چرتم پاره میشه. سرم رو میگیرم بالا. دو تا قمری اومدن و روی شاخة درخت نشستن. برفا از روی شاخهای که قمریا نشستن، ریخته پایین. شاخه های دیگه هنوز برف دارن. حتماً قمریا هم هوس کردن بشینن برِ آفتاب. چند دقیقه دیگه حتماً خوابشون میگیره و سرشون مثل سر من میافته پایین. شاید اونام خواب میبینن بهار شده و دوباره همة درختا سبز شدن؛ یعنی باد سردی که گاهی مییاد و رد میشه، تن قمریا رو هم میلرزونه؟ یعنی هیشکی نیست یه لحاف بیاره و روی قمریا بکشه؟ چشمام سنگین میشه و سرم میافته پایین.
یه تیکّه برف میافته توی یقه م و میره پایین. استخونم از سرما تیر میکشه. مثل جن دیده ها از خواب میپرم. یعنی چی شده که برف درخت افتاده توی لباس من؟ دستم رو میکنم توی لباسم تا تیکه برف رو پیدا کنم. برفه تمام پشتم رو خیس می کنه. سرما میدوه توی تنم. سرمو میگیرم بالا. آق داداش وایستاده بالای سرم و یه گولّه برف توی مشتشه. دو تا جعبه کاغذی دستشه و یه پلاستیک. میخنده که:
- پاشو بچّه برات کفش و پیرهن نو خریدم.