بوی کاهگل و شمعدونی
۱۳۹۵/۰۸/۱۸ تعداد بازدید: ۲۶۱۸۷


بوی کاهگل و شمعدونی
از در مدرسه که میزنم بیرون، بارون میگیره. کلاغا هم نیستن که این دم عصری، قارقار کنن. کتابامو میچپونم زیر بغلم و میدوم سمت خونه. مثل هر روز جلوی کفش فروشی میایستم و چشم میکشم لای کفشا. هر چی می گردم نیستن. یکی انگار اومده و کتونیای سفید رو خریده. یعنی کی بوده؟ غم میافته به دلم. خوش به حال هر کی اونا رو خریده. حتماً حالا چقدر خوشحاله... .
میدوم سمت خونه. چند نفر پاکت میوه کشیدن روی سرشون. یکیشون شبیه آرتیست فیلمی شده که تلویزیون بعدازظهر جمعه پخش کرد. تا برسم خونه، حسابی خیس شدم. آب میره توی کفشام. پاهام توی کفشام، شلپ شلپ صدا میکنن. در حیاط بازه. میدوم توی حیاط. ننه توی حیاطه. داد میزنه:
- نرو بالا.
اشاره میکنه به گلدونا. همة گلدونا روی ایوون ردیف شدن. شاخ و برگ اضافی گلدونا، روی هم تلنبار شدن. یاد خودم میافتم، وقتی آق داداش به زور منو میبره سلمونی و موهامو ماشین میکنه. کتابامو از پنجره میندازم توی اتاق. گلدونا رو میدم دست ننه و میذارشون لب حوض. حتماً حالا گلدونا، مثل من که از سلمونی بر میگردم، کلّهشون سبک شده و میتونن حسابی هوا بخورن. دور تا دور حوض، پر میشه از گلدون. ماهیا دیده نمیشن. حتماً رفتن ته ته حوض و با خیال راحت خوابیدن؛ مثل من که شبا لحافو میکشم روی سرم و میخوابم. حتماً صبح که بیدار شن، میبینن دور تا دور خونة آبیشون، پر شده از گلای شمعدونی و حسن یوسف.
تمومی ندارن گلدونا. بارونم تمومی نداره. حسابی خیس میشم. خوش به حال ماهیها که همیشة خدا خیسن و کتونی هم نمیپوشن. از در و دیوار حیاط آب میچکه. بوی کاهگلای دیوار با بوی شمعدونیها، پیچیده توی سرم. گلدون آخری رو هم میدم دست ننه. میگه:
- بسّه دیگه. برو خودتو خشک کن.
میدوم سمت اتاق. ننه هم مییاد. حوله رو میکشم به سرم. سماور میجوشه. خونه، بوی نفت و قرمه سبزی میده. هوس میکنم پای پنجره بشینم، چایی بخورم و بارونو تماشا کنم. ننه استکان رو میگیره زیر شیر سماور و میگه:
- دیگه از فردا این کفشات رو هم نپوش.
میپرم توی حرفش که:
- پس چی بپوشم؟
اشاره میکنه به گوشة اتاق و میگه:
- آق داداش برات خریده.
چشمم میافته به گوشة اتاق.کتونیا، گوشة دیوار کنار هم افتادن. بندای سفیدشون هم از سفیدی برق میزنن. خوشی میافته به دلم. بیرون پنجره هنوز بارون مییاد. بوی کاهگل و شمعدونی توی هواست. یعنی آق داداش از کجا فهمیده که من هر روز، وقتی از مدرسه بر میگردم، میایستم پشت کفش فروشی و کتونیای سفید رو تماشا می کنم؟