یک همسفر خوب
۱۳۹۶/۰۲/۳۰ تعداد بازدید: ۲۵۷۶۲

یک همسفر خوب
بابا پیره میخواست برود سفر؛ سفر به یک جای دور. دلش میخواست حسابی خوش بگذراند. بابا پیره با خودش گفت: «باید برای سفر آماده شوم. حالا چه چیزهایی لازم دارم و چه چیزهایی باید ببرم»؟
او این ور خانه را گشت. آن ور خانه را گشت و هر چیزی را که فکر میکرد لازم است، جمع کرد. بابا پیره با خوشحالی به وسایلی که دور و برش جمع کرده بود، نگاه کرد و گفت: «چه قدر خوب. همه چیز آماده است». او چمدانش را آورد و هر چیزی لازم بود، تویش ریخت. بعد نشست و با خودش گفت: «امّا انگار یک چیزی کم است». بابا پیره همه چیز را از چمدان بیرون ریخت و دوباره چید تا ببیند چی کم دارد. شلوار راحتی را فراموش کرده بود. بعد هم یادش آمد یک جفت دمپایی بردارد. بعد از آن هم عینک آفتابیاش را توی چمدان گذاشت. بلیط اتوبوس و کیف پولش را هم توی چمدان گذاشت. بعد هم رفت تا کمی خوراکی برای توی راه بخرد. اوّلش میخواست تخمة آفتابگردان بخرد، امّا بابا پیره دندان نداشت که تخمه بشکند. برای همین یک بسته کلوچه خرید. او به خانه برگشت و چمدانش را بست، امّا باز هم انگار یک چیزی کم بود. بابا پیره با تعجّب گفت: «وای! یعنی چه چیزی کم است؟! بهتر است بروم پیش عمو پیره و از او بپرسم». بابا پیره رفت پیش دوست صمیمی و قدیمیاش و دربارة سفرش گفت و پرسید: «به نظر تو چی کم است؟ همه چیز برداشتهام. شلوار راحتی. عینک آفتابی، خوراکی برای توی راه، دمپایی و...».
عمو پیره کمی فکر کرد و با خنده گفت: «سفر که تنهایی به درد نمیخورد. باید یک همسفرخوب داشته باشی؛ کسی که توی راه با او حرف بزنی و بگویی و بخندی. تو همسفر نداری».
بابا پیره لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت: «راست گفتی. تنهایی حوصلة آدم را سر میبرد. خوب است یکی همراهت باشد تا تنها نباشی». بعد همانطور که فکر میکرد، گفت: «به نظر تو کی میتواند با من همسفر شود»؟ عمو پیره لبخندی زد و گفت: «من دیروز یک بسته آبنبات ترش خریدهام. خیلی کیف دارد توی راه آبنبات ترش گوشة لپت بگذاری و حرف بزنی و بخندی. خوب است من با تو بیایم. بستة آبنبات ترش را هم بیاورم».
بابا پیره با خوشحالی عمو پیره را بغل کرد و گفت: «چه فکر خوبی! چرا به ذهن خودم نرسید؟ واقعاً خیلی خوش میگذرد. دوتایی حرف میزنیم و میخندیم و کلّی کیف میکنیم». عمو پیره یک آبنبات ترش به بابا پیره داد و گفت: «پس من میروم تا برای سفر آماده شوم».
چند ساعت بعد عمو پیره و بابا پیره دوتایی روی صندلی اتوبوس نشسته بودند و آبنبات ترش میخوردند و گل میگفتند و گل میشنیدند. واقعاً که سفر با یک همسفر خوب خیلی میچسبد؛ مخصوصاً وقتی که آبنبات ترش هم گوشة لپت باشد.
- کلمات کلیدی:
- یک همسفر خوب
