سلطان مسعود تعطیلاتش را چگونه میگذراند؟
۱۳۹۴/۰۹/۰۳ تعداد بازدید: ۱۶۳۹

سلطان مسعود تعطیلاتش را چگونه میگذراند؟

سلطان مسعود تعطیلاتش را چگونه میگذراند؟
این فقط ما آدمهای سدۀ 14هجری نیستیم که در نوروز، هوای شمال و مازندران به سرمان میزند. جناب سلطان مسعود غزنوی هم در نوروز سال 414 به هوای جنگلهای خوش آب و هوای ساری و آمل و... و البتّه جیب پر پول مردم آن نواحی با لشکرش به پیک نیک رفته بوده است. ابوالفضل بیهقی در این لشکرکشی همراه سلطان دهانبین و بوالهوس بوده و شرح جانگداز غارتهای او را در کتابش داده است. در کنار آن، توصیفات جالب توجّهی از حرکت در دل جنگلها و بیشههای طبرستان دارد. حالا که قرار است از راه های قدیم بگوییم به سراغ «گزارشگر حقیقت» میرویم و شرح این حرکت و غارت را همراه با او روایت میکنیم.
«و نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الاخر، امیر حرکت کرد از ستّار آباد (گرگان امروزی) و به ساری رسید روز پنجشنبه سه روز مانده از این ماه». در همان ابتدا قلعۀ نزدیک شهر را تسخیر میکنند و فاتحانه وارد شهر میشوند و از آنجا قصد آمل میکنند.
در توصیف مسیر چنین آمده: «و این راهها که آمدیم و دیگر که رفتیم سخت تنگ بود چنانکه دو سه سوار بیش ممکن نشد که بدان راه برفتی، و از چپ و راست همه بیشه بود ناهموار تا کوه و آبهایِ روان، چنان که پیل را گذاره نبودی. و در این راه پلی آمد چوبین، و رودی سخت بوالعجب و نادر چون کمانی خَماخَم، و سخت رنج رسید لشکر را تا از آن پل بگذشت. و آبِ رود سخت بزرگ نه، امّا زمینش چنان بود که هر ستوری که بر وی برفتی فروشدی تا گردن. و حصانت آن زمین از این است. اینجا فرود آمدند که در راه شهر و بزرگ بود و ساحت بسیار داشت چنانکه لشکری بزرگ فرو توانستی آمد».
به آمل میرسند؛ آملیان از بیم غارت، تسلیم میشوند، امّا از آینده خبر ندارند! و با لباسهای مارک دار(!) به استقبال از امیر میروند. بیهقی در توصیف شهر آمل چنین میگوید: «و من که بوالفضلم پیش از تعبیۀ لشکر در شهر رفته بودم. سخت نیکو شهری دیدم، همۀ دکّانها درگشاده و مردم شادکام. و پس از این بگویم که حال چون شد و بدآموزان چه بازنمودند تا بهشت آمل دوزخی شد».
ماجراجوییهای مسعود پایانی ندارد. هوس ناتل (حدود نور) به سرش میزند و به تن خویش به آن سمت میکشد تا یاغیانی را که به بهانۀ ادب کردن آنها رهسپار گرگان و طبرستان شده، دستگیر کند. هرچند در این تعقیب و گریز ناکام است، امّا فاتحانه از تصرّف ناتل و شرح جنگ میگوید: «چون ما از آمل حرکت کردیم همه شب براندیم و بیشهها بریده آمد که مار در آن به دشواری توانست خزید، دیگر روز نماز پیشین به ناتل رسیدیم. جاسوسان گفتند: گرگانیان بُنه را به پسر منوچهر سپرده در شهر ناتل، و بر آن جانب شهر لشکرگاه کرده و مبارزان بر این جانب شهر آمدند، پلی است تنگ تر و جز آن گذر نیست، آن را بگرفته و بر آن جنگ خواهند کرد که راه یکی است گِرد بر گرد بیشه و آبها و غدیرها و جویها». بیهقی به شرح رشادتهای مسعود ادامه میدهد. در نهایت هم یاغیان مجدّد میگریزند، امّا مسعود به سمت آمل باز میگردد.
مسعود غزنوی انتقام این ناکامی را از مردم میگیرد و از آنها طلب مال فراوان میکند: «مردم به دست و پای بمُردند»؛ پرداخت آن مال از توان آنها خارج بود، ولی حرف سلطان یکی بود و گفت حالا که نمیدهند، به زور بستانید. ستمهایی بی حد بر مردم میرود که بیهقی هم از گفتنش شرم دارد، امّا چون در تاریخ تحریف روا نیست، آن را بازگو میکند. آخر کار، سلطان دست از پا درازتر باز میگردد تا شکستهای وحشتناکتر دیگری را تجربه کند. به گفتۀ بیهقی آه مردمان طبرستان دامان مسبّبان این جنایت را گرفت. از طرفی این مردمان «ضعیف، ولکن گوینده و لجوج» خبر این ظلم بزرگ را به مکّه و نزد خلیفه در بغداد بردند و برای سلطان بدنامی خریدند. خلاصه که روایاتی دردناک در آن دیار سرسبز رخ داد و آغازی شد برای پایان کار مسعود غزنوی.
این بود گزیدهای از انشای ابوالفضل بیهقی. امید که تصویری از حماقت مسعود در جنگلهای مازندران به دست داده باشد.