او چشم در راه است
۱۳۹۴/۰۹/۰۳ تعداد بازدید: ۲۱۸۶

او چشم در راه است

او چشم در راه است
وجب به وجب خطّة شمال خود زیارتگاهی است برای اهالی دل. در این میان بزرگانی در جایی از این خاک سر بر آوردند، درخت فرهنگ ایران را آبیاری کردند و وقتی دوباره به خاک بازگشتند، تبرّک خاصّی به آن بخشیدند.
کیست که نداند پدر شعر نو فارسی زادۀ یوش از توابع نور مازندران است. امّا این یوش دقیقاً کجاست؟ نمیدانم از کدام سمت میروید؛ از جادّة هراز و آمل یا از جادّۀ چالوس؛ شاید هم از نور و رویان. در هر حال از هر سه میتوانید به شهر بلده و روستای یوش برسید. در جادّة هراز و در چهل کیلومتری آمل از دو راهی به سمت پل زنگوله بروید و یا در جادّة چالوس در حدود تونل کندوان به سوی همین پل بپیچید تا به یوش برسید. از نور و رویان هم جادّهای کوهستانی هست که به این روستا میرسد. هر سه مسیر زیباست و سرشار از لطافت و سرسبزی؛ منظرهای از کوههای سربه فلک کشیدة البرز و درختان بی پایان جنگلی که میتوان هنگام غروب سیاهی گرفتن سایهها در شاخههای تلاجن را دید. این جادّۀ فرعی پر است از پیچ و خم و فراز و نشیب. حدود50 کیلومتر از هر طرف که بروید، به یوش باستانی میرسید.
خانهها و کوچه باغهای یوش صفحاتی زیبا از تاریخ این سرزمین هستند. شاید خانهها مانند خانة نیما به پیش از قاجار باز نگردند، امّا شواهدی هست که قدمت روستا را به عهد ساسانی میرساند. قلعۀ تقریباً 1000 سالهای در ده کیلومتری یوش هست که تا زمان صفویه مسکونی بود، امّا حالا تنها خرابههایش باقی مانده است. نامهای خانوادگی اهالی به پادشاهان باستانی و میانی میرسند. طایفههای اسفندیاری، جمشیدی، کریمی و داوودی ساکنان اصلی این روستا هستند. اغلب میانسالان در روستا ماندهاند. همانها میگویند طایفۀ اسفندیاری که نیما نیز از آنان است، 800 سال بر این منطقه حکومت میکردند تا اینکه مغولان بر آنها چیره شدند.
خانة نیما چشم و چراغ روستاست؛ یک بنای نسبتاً بزرگ در کوچهای سنگفرش شده و شیبدار، متمایز از خانههای اطرافش در ضلع شمال غربی روستا؛ ساختمانی که سال 1172 خورشیدی، یعنی اوایل عهد قاجار ساخته شد و در حال حاضر دارای سه ورودی، شاهنشین و اتاقهای تابستانی و زمستانی سهدری و ششدری است با آفتابگیرهای مشبّک (اُرسی). بیشتر مصالح، چوب و گل و خشت است. روبنای داخلی خانه با گچبریهایی سفیدرنگ تزیین شده اند. یک حیاط نیز در مرکز آن قرار دارد که سه سنگ قبر نیما، خواهرش (بهجت الزّمان) و گردآوراندۀ دستنویسهای او، سیروس طاهباز در آن قرار دارد.
اتاقهای خانه هم به موزهای برای نگهداری آثار باقی مانده از نیما مانند کتابها، دستنوشته ها و عکسهای او اختصاص داده شده است. وقتی میان اتاقها حرکت کنی، تا حدودی دستت میآید که علی اسفندیاری چطور نیما یوشیج شد.
علی اسفندیاری فرزند یکی از خاندانهای سرشناس این منطقه در 21 آبان ماه سال 1274 در همین خانه دیده به جهان گشود و تا 12 سالگی در آن زندگی کرد و از آن پس راهی تهران شد؛ درس خواند و درس داد. او بنیاد تحوّلی را نهاد که آرزوی مولانا بود:
قافیه و مغلطه را، گو هم سیلاب ببر پوست بود، پوست بود، درخور مغز شعرا
نیما یوشیج سبکی نو را به ادبیّات فارسی وارد کرد و آغازگر شعر نو فارسی شد. حال و هوای یوش همیشه در سرش بود و این در لابهلای اشعارش حس میشود. نیما با یاد یوش زیست و در اتّفاقات سیاسیاش شریک بود. در آخر هم با اینکه در سپیده دم سرد روز 13 دی ماه 1338 دیده از جهان فرو بست و در تهران به خاک سپرده شد، امّا بنا به وصیّتش، سالها بعد پیکرش را به یوش بازگرداندند. پس از بازسازی این خانه در سال 1372، نیما به زادگاهش بازگشت. آمد تا به داروگ نزدیک باشد و چشم به راه خبر باران بنشیند. شباهنگام هم که به سراغش بروید، او چشم به راهتان است.